قطعه ای که گذاشتم یک بداهه نوازی است که در تونالیته سل ماژور زده شده

بداهه نوازی و گیتار اول : هومن هوشیار

گیتار دوم و تنظیم: رامین ابراهیمی



[دانلود]

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1391ساعت 16:19  توسط هومن  | 

چرا رپ بوجود اومد؟

رپ توسط سیاه پوستان آمریکایی در زمان برده داری و نژادپرستی بوجود اومد

سیاه پوستان برای اعتراض به نژادپرستی و برده داری سیاه ها نیاز به یک راه تاثیرگذار داشتند و خوب چه چیزی بهتر از موسیقی می تونه تاثیرگذار باشه واقعا؟

برای همین سعی کردند از موسیقی استفاده کنند اما به دلیل اینکه سوادی در موسیقی نداشتند و فقط کارگرانی ساده بودند تنها کاری که تونستن بکنند این بود که حرفهاشون رو به صورت ریتمیک بزنن.

و برای اینکه خیلی ساده و خالی نباشو چهاره و تاثیر حرفشون بیشتر بشه از یکسری بیت ها استفاده کردند.

اینطوری شد که یک حالت خاص از صحبت کردن بوجود اومد نه یک نوع جدید موسیقی.

در شعر رپ هیچ قاعده ای وجود نداره و شما می تونین هرچیزی رو به شکل رپ و ریتمیک بخونید برای اینکه این موضوع بهتون ثابت بشه می تونید همین موضوعی رو که من نوشتم رو به شکل ریتمیک بخونید و ببنید که مثل رپ میشه و همونطور که می دونید شعر و ترانه هر چقدر هم که ساده باشه یک سری قوانین و چهارچوب هایی پشتش هست

به طور کلی شما می تونید تمام حرفهای روزانتون رو به این شکل بگید

و  یک نکته که مهمه اینکه رپ یک حالت اعتراضی داره و اون حرفهایی که زده میشه باید اعتراضی باشه نه عاشقانه یا هرچیز دیگه.

پس اون افرادی که رپ میخونن تو شعرشون میگن دوستت دارم و عاشقتم و... باید بهشون بگم که رپ نمی خونن چون یک نکته که مهمه در هرکاری اینه که یکسری چهارچوب هارو باید رعایت کرد و اگه از چهارچوبش خارج بشه اونم یک همچین چیز به این مهمی دیگه اون کار از هدفش دور شده و ارزشی نداره.

اما چرا رپ موسیقی نیست؟

برای اینکه وارد این موضوع بشیم جا داره اول موسیقی رو تعریف کنم.

موسیقی به دو صورت مورد بررسی قرار میگیره

1. علمی

2. هنری

علمیش رو که می تونید از تو وبلاگ بخونید و تکرارش کار بیهوده ایه.

تعریف موسیقی از بعد هنری: به بیان احساسات توسط اصوات در یک چهارچوب خاص که دارای یک نظم مشخص باشه رو موسیقی میگن

این یک تعریف ساده و معمولی از موسیقی بود و باید بگم که تعریف برای این هنر بسیار زیاده.

حالا یک سوال: آیا رپ توی یکی از این تعاریف گنجونده میشه واقعا؟

نکته دیگه که جا داره بگم اینه که آیا هر چیزی که ریتمیک بود یعنی موسیقی؟

اگه با این حرف موافقید که هر چیز ریتمیک یعنی موسیقی باید بگم سخت در اشتباهین و برای اثبات حرفم دوست دارم گذری بزنم به یکی از کلاسهای استراوینسکی در هاروارد که میگه هر چیز آهنگین و ریتمیکی موسیقی نیست و فقط یک چیزی شبیه موسیقی است حتی اگه احساسات شما رو تحت تاثیر قرار بده و برای اینکه به یک موسیقی تبدیل بشه نیاز به یک نظم خاص داره که این نظم بوجود نمیاد مگه اینکه یک علم پشتش باشه به نام آهنگسازی.

همونطور که قبلا گفتم رپ یک نوع صحبت کردن ریتمیکه و چیزی بیشتر از این نیست.

آیا شما می تونید به هر نوشته ای که آهنگین باشه بگین شعر؟ آیا نثر مسجع هم شعر محسوب میشه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1391ساعت 14:11  توسط هومن  | 

در موضوع موسيقي و بدن انسان همونطور كه از اسمش مشخص است ميخوام در رابطه با موسيقي و تاثيراتش برروي بدن انسان صحبت كنم

قصد دارم با يك موضوع جالب اين بحث رو باز كنم

براي شروع تاثير موسيقي برروي DNA و شگفتيهاي بدن انسان كه به موسيقي مربوط ميشه رو ميگم

من كه خودم وقتي فهميدم خيلي تعجب كردم و خيلي واسم جالب بود

قبل از اينكه بخوام بحث رو شروع كنم لازمه كه يكم درمورد DNA توضيح بدم.

DNA چيست؟

DNA مخفف اسید دزوکسی ریبونوکلئیک ( Deoxyribo Nucleic Acid) مي باشد

كار دي ان اي ذخيره اطلاعات ژنتيكي موجودات زنده است.

دي ان اي حاوي دستورات ژنتيكي براي رشد و نمو موجودات زنده است

دي ان اي در هر انسان منحصر به فرد است و هر انسان يك دي ان اي خاص دارد

تمام دي ان اي ها در دنيا فقط از چهار باز تشكيل شدند كه عبارتند از : آدنین، تیمین، گوانین و سیتوزین

اين باز ها همديگرو جذب مي كنن و پس از تكميل شدند شروع به باز شدن مي كنند و توسط يك سري رشته به هم متصل مي شوند

مثل شكل پايين

جالب اينجاست كه بازها طبق يك آرايش خاص همديگر رو جذب مي كنند يعني مثلا آدنين نمي تونه به هرسه باز ديگه جذب بشه.

اينا رو گفتم كه اگه احيانا با دي ان اي آشنا نبوديد يك آشنايي كلي پيدا كنيد.

بدن هر انسان يك موسيقي خاص را اجرا ميكند!

طبق تحقيقاتي كه دانشمندان كردند به اين نتيجه رسيدند كه در بدن هر انسان يكسري فركانس هاي خاص ايجاد ميشه. با دستگاه هاي بسيار پيشرفته اي فركانسهايي كه داراي طول موج بسيار ضعيفي بودند و بسامدهايي ضعيف رو ايجاد مي كردند رو به حدي رسوندن كه بشه با گوش اونهارو شنيد. پس از اينكار به اين نتيجه رسيدند كه اين فركانس ها كه از باز شدن دي ان اي ها و واكنش نشون دادن اونها به اتفاقاتي كه براي بدن ميوفته بوجود ميان، يك موسيقي رو ايجاد مي كنند كه بسيار دلنشين و اصولي است. جالب اينجاست كه اين موسيقي هارموني داره و تقريبا تنظيم شده.

پس از تحقيقات گسترده تر بروي انسان هاي سرطاني به اين نتيجه رسيدند كه انسان هايي كه دچار مشكلاتي هستند مثل سرطان فركانس هايي نامنظم و نامطبوع رو توليد مي كنند و موسيقي بدن اونها بهم ريخته و نامنظم است.

اين نكته به اين خاطره كه وقتي يك انسان دچار سرطان ميشه در واقع بدنش كنترل رشد سلولها و كار اونها رو از دست ميده بنابراين دي ن اي ها بي رويه و بدون برنامه ريزي بوجود ميان و رشد مي كنند كه اين موضوع باعث بوجود اومدن فركانس در بدن انسان ميشه اما چون هماهنگ با بدن انسان نيست خيلي بهم ريخته و شلوغ شنيده ميشن

محققان با اين نتايجي كه به دست آوردن تونستن تا به حال سرطانهايي مثل سرطان سينه رو به كلي درمان كنند يا سرطان رو از حالت بدخيم به خوش خيم تبديل كنند و با عمل جراحي بهبودي كامل رو به بيمار برگردونن

و نكته آخر و جالب تر اين كه همونطور كه يك دي ان اي رو ميشه به يك موسيقي تبديل كرد يك موسيقي رو هم ميشه به يك دي ان اي تبديل كرد كه در اين راستا يكي از پرلودهاي شوپن رو به دي ان اي تبديل كردند و اون قطعه تبديل به يك سلول سرطاني شد ( خيلي دوست دارم بدونم كدوم پرلودش بوده )

در آخر به اين نكته خوب فكر كنيد كه بدن هر انسان داراي يك دي ان اي خاص و منحصر به فرد كه يك فركانس خاص رو توليد ميكنه

فكر مي كنيد بدن شما الان چه موسيقي داره اجرا مي كنه؟

از اين لينكي كه پايين گذاشتم مي تونيد يك نمونه از اين موسيقي رو گوش كنيد

http://www.yourdnasong.com/music_samples.htm

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:20  توسط هومن  | 

شاید یکی از مهمترین و به نظر من لذت بخش ترین قسمت موسیقی کار کردن تفسیر کردن و جمع کردن اطلاعات درمورد یک قطعه است.

من خودم این کار رو خیلی دوست دارم و خیلی سعی کردم که یکسری از قطعات کلاسیک رو تفسیر کنم البته باید این رو اضافه کنم که لئونارد برنشتاین میگه: تفسیر موسیقی یک چیز کاملا حسی است و یک قطعه به اندازه تمام آدمای دنیا میتونه تفسیر داشته باشه.

البته به نظر من آهنگسازای بزرگی مثل شوپن، باخ، بتهوون و... انقدر خوب و قوی قطعه می نوشتن که تقریبا همه یک حس رو از آهنگ می گرین فقط نحوه بیانشون با هم متفاوت خواهد بود. مثل قطعه آستوریاس اثر آلبنیز که بعضی ها میگن طوفان این شهر رو خراب کرد بعضی ها می گن زلزله البته من خودم با زلزله موافقم چون در قطعه میشه وجود پس لرزه رو شنید که باعث میشه شهر کلا از بین بره

برای اینکه بتونیم یک قطعه رو تفسیر کنیم ( یعنی بتونیم بگیم آهنگساز قصد رسوندن چه حسی رو داره و درمورد چه چیزی صحبت می کنه ) باید چند چیز رو بدونیم که من به بعضی از اون ها اشاره می کنم.

1. دونستن زندگی آهنگساز و آشنا بودن با روحیاتش.

2. دونستن تکنیک های نوازندگی چون بعضی از تکنیک ها در جاهای مختلف کاملا مشخص هستن که به چه منظوری استفاده شدن مثل موومان دوم زمستان از چهار فصل ویوالدی که ویولن تکنیک پیتسوکاتو اجرا می کنه و کاملا بیانگر بارش برف هست.

3. دونستن تونالیته قطعه. دونستن تونالیته قطعه کمکتون می کنه چون هر گام تقریبا، نه صد در صد یک حال و هوای خاصی داره مثل گام های ماژور که معمولا برای قطعات شاد استفاده می شن و گام های مینور که معمولا برای قطعات آروم استفاده می شن یا اینکه مثلا گام لا مینور یک فضای غم شیرین رو می تونه نشون بده البته همه این چیزهایی که در این مورد گفته شد صد در صد نیست اما خیلی می تونه کمکتون کنه و به دونستن قطعه نزدیکتون کنه

4. گوش کردن زیاد موسیقی ( گوش کردن، نه شنیدن اونم نه هر قطعه ای. قطعات خوب ترجیحا کلاسیک و برای شروع ترجیحا از دوران رمانتیک )

5. خوندن تفسیرهایی که قبلا برای قطعات نوشته شدن

6. دونستن نوع قطعه. یعنی اینکه قطعه دارای چه فرمی است. ( سونات، فوگ، نکتورن یا ... ) چون بعضی از حالت ها مثل نکتورن معمولا درمورد یک موضوع خاص نوشته میشن

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 1:23  توسط هومن  | 

تا حالا شده از خودتون سوال کنید که چرا دوست دارین یک آهنگ رو بارها و بارها گوش کنید؟!

خوب در جواب این سوال باید بگم که این یک نوع اعتیاد هست ولی از نوع خوبش

وقتی به یه آنگ گوش میدید و ازش لذت می برید یک نوع خارش در مغز ایجاد میشه که فقط با گوش کردن اون آهنگ یا آهنگها برطرف میشه برای همین نا خواسته دوست دارید به اون آهنگ گوش بدید و به سمت اون آهنگ کشیده می شید.

جالبی این نوع اعتیاد اینه که روش ترک کردنش برعکس بقیه اعتیادهاست. شما وقتی به مواد مخدر اعتیاد پیدا می کنید برای ترک کردنش باید از اون ماده دور بشید و دیگه ازش استفاده نکنید ولی درمورد موسیقی اینطور نیست شما زمانی این نوع اعتیاد رو ترک می کنید که خیلی به اون آهنگ گوش بدید، البته باید بگم که هیچ وقت این اعتیاد به طور کامل از بین نمیره بلکه فقط کم میشه و وقتی شما بعد از مدتها به اون آهنگ گوش میدید خیلی ازش لذت می برید و حتی امکان داره دوباره بهش اعتیاد پیدا کنید.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 22:38  توسط هومن  | 

آیا میدانید...


1. هارمونی در خصلت هر قطعه سازی نقش اساسی دارد. در موسیقی آوازی, شعر فی نفسه منظور عاطفی آهنگساز را انتقال میدهد. در غیاب واژه ها, موسیقی خودش باید حالت عاطفی را القا کند. هارمونی های همخوان نوعی تاثیرتغزلی, رویایی یا رمانتیک می گذارند. هارمونی های ناهمخوان سبب تعلیق یا تنش و هیجان یا تردید می شوند. البته همخوانی و ناهمخوانی به گوش شنونده بستگی فراوان دارد. چیزی که به مذاق ما خوش می آید شاید اصلا خوشایند دیگری نباشد.


2. بیشتر شنوندگان امروزی از ابداع ملودیک دبوسی در "پرلود بعد از ظهر یک فائونوس" سرمست می شوند, اما لوئیس السن منتقد اهل بستن در 1904 نوشته بود:" لابد این فائونوس بعد از ظهر وحشتناکی داشته زیرا این موجود بدبخت از هرگونه ملودی رویایی اجتناب کرد تا بالاخره شنوندگان رفته رفته در درد و غم او سهیم شوند." یک سال بعد اثر دوباره اجرا شد و همین منتقد نوشت:"لحظه هایی هست که فائونوس دردمند دبوسی انگار به یک دامپزشک نیاز دارد."



3. آهنگسازان از تونالیته های مختلفی برای ایجاد حالت های مختلف استفاده می کنند. به طور کلی تونالیته های ماژور صدای روشن تر و خوش بینانه تری دارند و تونالیته های مینور غم انگیز تر و گرفته ترند. در درون این تقسیم بندی کلی هم هر گام مرکز دانگ متفاوتی دارد و از این رو حالت عاطفی اش تا حدودی متفاوت است. بیشتر آهنگسازان "دو ماژور" را تونالیته ای روشن و آزادتر می دانند حال آن که "سل مینور" نشان دهنده موسیقی جدی تر یا دراماتیک تر است. افراد عادی شاید تفاوتی میان تونالیته ها تشخیص ندهند اما با افزایش تجربه می توانید تشخیص دهید که آهنگساز کجا تغییر تونالیته می دهد. موسیقی دان آموزش دیده با شنیدن می تواند تونالیته را بگوید.

   

[دانلود پرلود بعد از ظهر یک فائونوس]

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 13:40  توسط هومن  | 

هرچند می دونم الان دیگه دیره که تولد آنتونیو ویوالدی رو تبریک بگم اما بازم از هیچی بهتره

فکر کردم چون این ماه تولد ویوالدی هست یه نگاهی به زندگیش بکنیم

آنتونیو لوچیو ویوالدی در ۴ مارس ۱۶۷۸ در ونیز پایتخت جمهوری ونیز به دنیا آمد. او به دلیل خطری که تهدید به مردنش می‌کرد توسط یک قابله و در خانه اش غسل تعمید داده شد که البته دلیل این خطر معین نشده‌است اما احتمالاً ضعف جسمانی کودک و یا زمین لرزه‌ای که در آن روز باعث لرزش شهر شده بود علت این غسل غیر رسمی بود و غسل رسمی ویوالدی تا دو ماه پس از تولدش انجام نشد.پدرش جوانی باتیستا تا قبل از آنکه به عنوان یک ویلنیست حرفه‌ای شناخته شود،به آرایشگری می‌پرداخت.او ابتدا نواختن ویلن را به پسرش آموخت و سپس همراه او در سراسر ونیز به کنسرت دادن پرداخت.جوانی باتیستا یکی از اعضای Sovvegno dei musicisti di Santa Cecilia که می‌توان گفت اتحادیه‌ای برای موسیقیدانان و آهنگسازان محسوب می‌شد،بود.رییس این انجمن جوانی لگنتزی maestro di cappella در بازیلیکای سن مارکو و یکی از آهنگسازان اولیه دوران باروک بود و ازاین رو احتمال دارد که آنتونیوی جوان اولین درس‌های کمپوزیسون خود را از او گرفته باشد.این احتمال می‌رود که پدر ویوالدی نیز خود یک آهنگساز بوده باشد: در ۱۶۸۸ اپرایی تحت عنوان la fedelta sfortuna توسط شخصی به نام جوانی باتیستا روسی(Giovanni Battista Rossi) نوشته شده بود و این همان نامی است که پدر ویوالدی در انجمن موسیقیدانان سنتا چچیلیا بکار می‌برد(او به دلیل رنگ قرمز موهایش که یکی از مشخصه‌های این خانواده بود از کلمه rosso (قرمز) استفاده می‌کرد).

ویوالدی از یک بیماری که او آن را سفت شدن چانه می‌نامید رنج می‌برد هرچند که این مشکل او را از ویلن نواختن و آهنگسازی باز نداشت.ویوالدی در ۱۵ سالگی(۱۶۹۳) شروع به یادگیری درس‌های کشیشی کرد.در ۱۷۰۳، در ۲۵ سالگی رسما به جامه کشیشان در آمد و از چندی پس از آن به «کشیش قرمز» نامی که احتمالاً به دلیل رنگ موه‌هایش به او اطلاق می‌شد، مشهور شد.

مدت کوتاهی بعد، در ۱۷۰۴ او به دلیل وضع نامناسب سلامتی اش از شرکت در جشن مس مقدس انصراف داد و در اواخر سال ۱۷۰۶ از مقام کشیشی استعفا داد.

در پرورشگاه اوسپداله دلا پیتا

ویوالدی در ۱ دسامبر ۱۷۰۳ به سمت استادی ویلن پرورشگاهی در ونیز که Ospedale della pietà نام داشت، برگزیده شد. هدف این موسسه دادن سرپناه و تعلیم و تربیت به کودکان یتیم و بی سرپرست بود. پسران در این یتیم خانه پیشه‌ای را می‌آموختند و در ۱۵ سالگی مجبور به ترک آنجا بودند. دختران تحت آموزش‌های موسیقایی قرار می‌گرفتند که مستعدترین آن‌ها به عضویت ارکستر و گروه کر مشهور این پرورشگاه درمی آمدند.

ویوالدی بسیاری از کنسرتوها، کانتات ها و قطعات مذهبی خود را برای کودکان این پرورشگاه تصنیف کرده‌است. او در ۱۷۰۱ علاوه بر آموزش ویلن وظیفه آموختن ویولا آلینگلزه را نیز عهده دار شد.

روابط ویوالدی با هیئت مدیره اوسپداله اغلب تیره و تار بود. این هیئت مدیره وظیفه داشت هر سال یک رای گیری جهت مشخص شدن باقی ماندن یا نماندن یک معلم در سمت خود، برگزار می‌کرد. به ندرت اتفاق می‌افتاد که هیئت مدیره به طور متفق القول رای مثبت به ویوالدی بدهد که سرانجام او در ۱۷۰۹شغل خود را به خاطر ۷ رای مخالف در برابر ۶ رای موافق از دست داد. اما پس از یک سال او از طرف اوسپداله دوباره فراخوانده شد؛ قطعا هیئت مدیره اوسپداله در این مدت به ارزش ویوالدی پی برده بود. او در ۱۷۱۳ مسئول فعالیت‌های موسیقایی موسسه شد.

در خلال این سال‌ها بود که ویوالدی بسیاری از قطعات خود را که شامل بسیاری از اپراها و کنسرتوهای او می‌شود، نوشت. در ۱۷۰۵ اولین مجموعه کارهایش را منتشر ساخت: اپوس ۱ او که متشکل است از ۱۲ سونات برای ۲ ویلن و باسو کونتینوئو. در ۱۷۰۹ مجموعه دوم او (اپوس ۲) که ۱۲ سونات برای ویلن و باسو کونتینوئو بود منتشر گشت. مجموعه ۱۲ کنسرتو برای یک، دو و چهار ویلن و زهی‌هایش (اپوس ۳) را که با نام لسترو آرمونیکو (l'Estro Armonico) در آمستردام در ۱۷۱۱ انتشار داد، موفقیتی در کل اروپا برای او محسوب می‌شد و در ۱۷۱۴ بود که کلکسیون کنسرتوهای ویلن سولو و زهی ها(اپوس ۴) که لااستراواگانتزا (La Stravaganza) نام داشت، چاپ شد.

ویوالدی در فوریه ۱۷۱۱ همراه با پدرش به برشا، جایی که مجموعه استابات ماتر او اجرا شد، عزیمت کرد. به نظر می‌رسد که این قطعه با عجله نوشته شده باشد: بخش زهی قطعه ساده‌است، موسیقی سه بخش اول در سه بخش بعدی تکرار شده است؛ با این حال این اثر از محتوای موسیقایی خوبی برخوردار بوده و از اولین شاهکارهای ویوالدی محسوب می‌شود.

او در ۱۷۱۸ شروع به مسافرت کرد. با وجود مسافرت‌های متعدد ویوالدی، پیتا از وی درخواست کرد که هر ماه دو کنسرتو برای ارکستر پرورشگاه بسازد و با آن‌ها تمرین کند. اسناد پیتا نشان می‌دهد که او بین سال‌های ۱۷۲۳ تا ۱۷۲۹، ۱۴۰ کنسرتو تصنیف نموده‌است.

مدیر اپرا

اپرا در ونیز در اوایل قرن هجدهم عام ترین نوع موسیقی و سودآور ترین آن‌ها برای آهنگسازان بود. در این شهر سالن‌های اپرای زیادی برای نمایش عمومی وجود داشت. ویوالدی فعالیت خود را در زمینه اپرا اینگونه شروع کرد: اپرای نخست او با عنوان ottone in villa در ونیز اجرا نشد بلکه در ۱۷۱۳ در ویچنتزا به نمایش گذاشته شد. در آن سال ویوالدی به ونیز رفت و مدیر اپرای تئاتر سنت آنجلو شد یعنی همان جایی که اپرای Orlando finto pazzo خود را به اجرا گذاشت؛ هرچند که این اپرا مورد استقبال عمومی قرار نگرفت تا آنجا که ویوالدی مجبور شد پس از دو هفته اجرای آن را متوقف کند و به جای آن، یکی دیگر از اپراهایش را که در گذشته اجرا شده بود به نمایش بگذارد. او در۱۷۱۵ Nerone fatto Cesare (که هم اکنون گم شده‌است) را عرضه کرد. موسیقی آن را هفت آهنگساز تنظیم کرده بودند که ویوالدی با تصنیف یازده آریا این گروه را رهبری می‌کرد؛ در آن زمان این اپرا موفقیت زیادی را برای او به همراه آورد. ویوالدی در فصل بعدی تصمیم گرفت اپرای Arsilida regina di ponto را که به طور کامل خودش نوشته بود را اجرا کند.

کمال

در 1717 يا 1718 کار خوب ديگری به ویوالدی پيشنهاد شد که مقام مائسترو دي کاپلایی در کاخ شاهزاده فيليپ هسن دارم استادت، فرمانروای مانتوا بود. او سه سال در آن جا ماند و اپراهاي بسياری همانند تيتو مانليو (RV 738) را ساخت.او در 1721 به میلان، جايي که درام روستايي "لا سيليويا" (RV 734, گم شده)را آفريد رفت و دوباره در سال پس از آن اوراتوريوی دیگری رانوشت. گام بزرگ ديگر او حرکت به رم در سال 1722 بود یعنی جایی که اپراهاي او در سبکي نو مطرح شد و همان جایی که پاپ تازه بندیک سیزدهم ويوالدي را جهت نواختن موسیقی براي او فراخواند.

در همين زمان ها بود که او کنسرتوهاي آشناي چهار فصل را نوشت. بن مايه الهام آن ها شايد ييلاق پيرامون مانتوا بوده باشد. اين کنسرتو ها جنبش نویی در ادراک موسيقی به وجود آوردند: در آن ها او نهر هاي روان، آواز پرندگان، پارس سگ ها، وزوز حشره ها، چوپان های جار زننده، تندبادها، رقاص های مست، شب های خاموش، چشم انداز های يخ زده، اسيک بازی کودکان بر روی يخ، و آتش روشن کردن را به نمايش گذاشته است.

تولدش مبارک

چندتا قطعه از ویوالدی میذارم و باید بگم که این قطعه جزو موومانهای 4 فصل نیست


[دانلود1]

[دانلود2]

[دانلود3]

[دانلود4]


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 22:13  توسط هومن  | 

خیلی دوست دارم نظرتون رو راجع به اینکه آیا واقعا موسیقی یک زبان هست یا نه رو بدونم

اگه بتونید دلیلش رو بگید خیلی عالی میشه

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 14:58  توسط هومن  | 

یک کار جدید می خوام انجام بدم

یک قطعه میذارم از یک آهنگساز و سازبندی قطعه رو می گم تا با سازها و صداهاشون بیشتر آشنا بشین

قبلش باید بگم که منبع این موضوع ( طرح شنیدنی ) کتابی است به نام درک و دریافت موسیقی نوشته راجر کیمی ین که البته هم نویسنده معروفه و هم خود کتاب.

که البته سر فرصت درمورد کتاب صحبت می کنم و معرفیش می کنم


پرده سوم اپرای لوهنگرین ( 1848 )

اثر ریچارد واگنر ( 1883-1813 )

واگنر در پرلود پرده سوم اپرای لوهنگرین برای تجسم موسیقایی صحنه عروسی قهرمان مرد و قهرمان زن اپرا, تضادهای دینامیکی را به گونه ای گسترده و درخشان به کار گرفته است. پرلود با حسی از شادی و سرور آغاز می شود- با طنین پر حجم تمام ارکستر, شوری عظیم به بیان در می آورد. کمی بعد با نوای ملایم تعداد کمتری از سازها موسیقی ناگهان آرام و ملایم می شود. این بخش, بخش متضاد و ناگهانی دیگری را در پی دارد که در آن واگنر بار دیگر تمام ارکستر را به کار می گیرد.


3 فلوت, 3 ابوا, 3 کلارینت, 3باسون, 4 هورن, 3 ترومپت, 3 ترومبون, توبای باس, تیمپانی, مثلث, سنج, تمبورین, ویولون های اول, ویولون های دوم, ویولاها, ویولونسل ها, کنترباس ها

مدت : حدود 3 دقیقه

1.a تمام ارکستر, بسیار قوی (ff), اجرای ملودی اصلی به وسیله ویولون ها, کوبش سنج

b. ملودی بادی های یرنجی, همراهی تپنده سازهای زهی

c. تمام ارکستر, اجرای ملودی اصلی به وسیله ویولون ها, کوبش سنج

2. ملایم (p), ابوا ملودیی متضاد را می نوازد. تکرار ملودی توسط فلوت. کلارینت و ویولون ها موسیقی را ادامه می دهند.

3. تمام ارکستر, بسیار قوی (ff), اجرای ملودی اصلی به وسیله ویولون ها, کوبش سنج

b. ملودی بادی های یرنجی, همراهی تپنده سازهای زهی

c. سنج. موسیقی رفته رفته ملایم تر می شود ( دی کرشندو ).

این مطلب رو باید همراه با گوش کردن به قطعه ذکر شده بخونید تا متوجه بشید واسه همین من قطعه رو واسه دانلود گذاشتم


[دانلود]

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 1:5  توسط هومن  | 





این خبری که می خوام بدم زیاد جدید نیست اما فکر کنم کمتر کسی ازش اطلاع داره

حدود 3 هفته پیش شبکه بی بی سی اعلام کرد که 2 قطعه از موزارت در کتابخونش پیدا کردن

کارشناسان اول احتمال می دادنند که این قطعات توسط لئوپولد موزارت ( پدر ولفگانگ ) نوشته شده باشه اما بعد از تحقیقات لازم به این نتیجه رسیدند که این قطعات توسط آمادئوس موزارت در سن 8-9 سالگی ساخته شده

که کاملا اون شیطنت بچگی در قطعات مشهوده و قطعات دارای تکنیکهای بسیار مشکلی هستن که این نشون دهنده قدرت نوازندگی و آهنگسازی موزارت رو در سنین کودکی میرسونه.

این قطعات به محض پیدا شدن در خونه موزارت که در سالزبورگ قرار داره توسط یکی از بهترین پیانیست های اتریش به نام فلوریان بیرساک نواخته شد.

حالا که صحبت از موزارت شد فکر کنم جا داشته باشه که یکم درموردش توضیح بدم:

ولفگانگ آمادئوس موتسارت ( این اسم با دیکته های دیگه ای مثل موزار, موزارت نیز نوشته میشه ) در تاریخ 27 ژانویه  1756 در سالزبورگ به دنیا اومد.

پدرش لئوپولد موزارت نام داشت و یکی از ویلونیست ها و آهنگسازان مشهور بود.

نام کامل موزارت "ژوانز کریسُستُُموس ولفگانگوس تیٌفیلاس موتزارت"بود که البته خودش ترجیح می داد ولفگانگ صداش کنن.

موزارت آدم مغرور و خودخواهی بود و هیچ کس رو بهتر از خودش نمی دونست ( در صورتی که کلمنتی که رقیب موزارت بود خیلی بهتر از ولفگانگ سازهای کلاویه ای رو می نواخت ).

آمادئوس در سال 1777 در یک سفر با پیانو آشنا میشه و شیفته پیانو میشه و از اون به بعد تمام قطعاتش رو بر پایه و اساس پیانو می نویسه.

موزارت با یک مرگ مشکوک که علت و نوع بیماری هیچ وقت مشخص نشد در 5 دسامبر 1791 جان خود را از دست داد


+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 13:58  توسط هومن  |